|
|
ناگهان |
|
|
ناگهان چه زود دير مي شود و لحظه ها چه بيگناه به تقدير سپرده مي شوند و بودنها چه بيرحمانه عادت مي شود. ديگر كسي براي قاصدكهاي گم شده لالايي نمي خواندو دل هيچ كس عابري به حال ناله ي برگها نمي سوزد. ناگهان چه زود تمام آبيها خاكستري مي شود... |
||
|
2
نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 19:20 توسط ترانه
|
|
||
|
|
به یاد |
|
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 21:23 توسط ترانه
|
|
||
|
|
نمی دانم |
|
|
نمی دانم نمی دانم در کدام فصل از خاطراتم جاودانه شده ای که همیشه میهمان نگاه منی نمی دانم چگونه آمده ای که حتی با اینکه نیستی از تمام بودن ها ماندنی تری کجای آرزوهایم تو را نقاشی کرده ام که آرامش تمام رویاهایم شده ای نمی دانم نمیدانم حالا با این دقایق نامهربان که نبودنت را از من انتقام می گیرند چه کنم اما خوب می دانم که تا همیشه دوستت خواهم داشت... |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 18:38 توسط ترانه
|
|
||