تبليغاتX
آرامتر از آرامش

آرامتر از آرامش

دلتنگیهای من

میترسم

می ترسم
از فردا
که شاید نباشی
و شاید
نباشم
از فاصله ها
که شاید برای همیشه دستانت را از من دریغ کند
می ترسم از وحشی نگاه تو
که پرسشگرانه
وجودم را می کاود
می ترسم
که بدانی دیوانه وار دوستت دارم
می ترسم از لحظه های پی در پی
که شاید قرار است
بی حظور تو بگذرند
می ترسم
از آینه
که همواره غربت چشمان گریانم را به من طعنه می زند
می ترسم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 7:48  توسط ترانه  | 

چرا

چرا نفهميدي؟
چرا التماس نگاهم رو نديدي اونوقتي که پا روي همه ي خاطره ها گذاشتي و رفتي؟
رفتي؟
پس چرا اومدي؟
قلب من ساده بود و چه ساده باورت کرد.
تو چرا باورم نکردي؟
تو وجود من ريا نبود
دروغ نبود.
چرا ...چرا بيرحمانه به سادگي نگاهم خنديدي؟
ديگه منتظر قاصدکها نيستم.
ديگه بارون رو دوست ندارم.ديگه شقايقها رو بو نمي کنم.
ديگه به آسمون لبخند نمي زنم.ديگه وقتي صداي يه غريبه رو توي کوچه ي روياهام شنيدم
پنجره رو باز نميکنم.گفتي هميشه با مني تا آخرين نفس ولي نموندي.
من نگفتم و فقط نگاهت کردم
اما موندم
حتي حالا که نيستي
حتي حالا که لحظه هام خاکستري اند
حتي حالا که گلدون شمعدوني توي پنجره سراغت رو از من مي گيره
حتي حالا که ديگه دفترم حوصله ي دلتنگيهاي من رو نداره.
و من چه ابلهانه پاي قولي که هيچ وقت ندادم وايستادم.
چرا دلم نمي خواد باور کنه که گول خورده...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 9:35  توسط ترانه  | 

چرا هميشه بايد فرياد بزنم؟
براي يک بار هم که شده
بشنو
نجواي درونم را...
دروغ گفتي
و چه بي رحم
به سادگي قلبم خنديدي
و چشمان من چه کودکانه
نگاهت را باور کرد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 7:33  توسط ترانه  | 

و من احساس مي کنم گم شدهام در آخرين فرياد اندوهناک سکوت ميان ابهام انديشه هايي سرگردان آه اي مسافر که چنين رها از کوچه پس کوچه هاي خاطرات من ميگذري مرا هم با خود ببر به دور دستها به جايي که آسمان آبي باشد آنجا که قدمهاي خسته ي عابري دل نازک شقايقها را نمي شکند مرا هم با خود ببر مرا با خود همسفر کن ديگر بهانه اي براي ماندن نيست
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 23:15  توسط ترانه  | 

برمیگرده

حالا آزاد بود
يه نگاهي به زمين کرد
چقدر دور بود
کوچيک بود
غمگين بود...
يه نفس عميق کشيد
دستشو گرفت و اومد پايين
آخه هميشه از ارتفاع مي ترسيد
بهش گفت نترس هميشه با تو ام
و باور کرده بود
حتي از بالاي کوهم دنيا انقدر کوچيک نبود
ولي حالا احساس مي کرد همه چي دوره
چرا هميشه اون دور بود
و هميشه بايد منتظر مي موند؟
ولي ميگفت بر مي گردم.
اون شبم گفت بر ميگردم و اون مثل هميشه باور کرد
مي ترسيد
گفته بود نترس تنهات نمي زارم
ولي ترسيده بود
از نگاه ديگران
سوالايی که در جوابش فقط مي تونست سکوت کنه.از بلندي از بارون
چه بارون تندي
بازم نيومد
نميخواست برگرده
تمام کوچه رو زير بارون راه رفت
من و تو تا ابد با هميم
بعد به چشماش نگاه کرده بود و دوباره گفته بود تا ابد
و خنديده بود
نخند
اون شب نمي خواست بخنده
:اگه نيومدي چي؟
و باز خنديده بود
از بلندي مي ترسيد
ولي چشماشو بست
و...
حالا احساس مي کرد رهاست
خيلي وقته از بلندي
به اون نيمکت نگاه ميکنه
ولي بازم خاليه....
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 22:9  توسط ترانه  | 

مطالب قدیمی‌تر