تبليغاتX
آرامتر از آرامش

آرامتر از آرامش

دلتنگیهای من

بمان

کاش نمي آمدي
کاش نمي آمدي
و لحظه هاي تنهاي من
با هم بودن را احساس نمي کردند
کاش نمي آمدي و چشمان من با انتظار غريبه مي ماند.
اشک همدم غربت چشمهايم نمي شد
سکوت فرياد درونم نبود
آمدنت را منتظر نبودم
مهمان نا خوانده اي بودي
که بودنت عادت ثانيه ها شد
و می دانم
که خواهی رفت
اما ای کاش حالا که آمدی
حظوری همیشگی می شدی
تا دیگر
جدایی برای رویاهایم کابوس نمی شد...
بمان
حالا که آمدی
بمان...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 18:13  توسط ترانه  | 

چرا نفهميدي
چرا نفهميدم
چرا دير فهميدم که آرزوهاي تو
همرنگ روياهاي من نيست
دير فهميدم که چشمان تو
آشيانه ي نگاه صادقانه ام نيست
چرا باورم نکردي؟
تو هم نتوانستي صداقتم را باور کني
باور نکردي
که مي توانستي تمام رويايم باشي
بودنم را باور نکردي
حضور بي توقع مرا
چرا باور نکردي؟
دنياي من آبي بود
چرا ميان سياهي  ها گم شدي
دستت را گرفتم
به سوي کدام بي سرانجامي
دستم را رها کردي؟
برو
برو ديگر نگاه نگرانم را بدرقه ات نمي کنم
دنياي آبي ام را با تو قسمت نخواهم کرد
زيرا روياي تو آبي نيست
پاکي و صداقت در دنياي تو
گم شده است
تو هم ميان سياهي ها گم شدي...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 22:10  توسط ترانه  | 

بيا
بيا تا دوباره من و تو ما شويم
بيا تا تمام فاصله ها را از ميان برداريم
بيا تا به اشکهايمان بخنديم
و لبخندهايمان را به فردا هديه دهيم
بيا پر بگشاييم به سوي آبي ترين ها
من و تو
تنها من و تو
بيا تا با هم بودنمان واقعيت تمام روياهاي شيرين باشد
نگاهم را باور کن.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 8:45  توسط ترانه  | 

وقتي گريه مي کنم چرا مي خندي؟
وقتي حوصله ندارم هي حرف مي زني
وقتي اعصابم خورده تو هم هي رو اعصاب من لي لي بازي نکن
بابا يه کم بفهم
من به فهم و شعور تو احتياج دارم
به همدردي تو
چرا همش حرف خودتو مي زني؟
اصلا من رو مي بيني؟
مي شنوي؟
مگه کري
کوري؟
به من چه
نمي خوام به حرفاي تکراري تو گوش بدم
چرا هميشه من گوش بدم
چرا من بايد هميشه همپاي تو بيام
نمي خوام
نمي خوام

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 22:47  توسط ترانه  | 

دوباره تو را سلام مي گويم
و همچون هميشه
تمامي وجودم از آن تو مي شود
من تمام خاطره ها را مي بوسم
از آن رو که در لحظه لحظه هايش
آبي وجودت احساس مي شود
تمامي احساسم را توشه ي راهت خواهم کرد
همچون هميشه به نگاه بارانيم لبخند مي زني
و من
در تمام روزهاي باراني
آمدنت را به انتظار خواهم نشست
و تمام خاطره ها را خواهم بوسيد
چرا که آبي وجودت
آرامش تمامي لحظه هاي من است.
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 22:44  توسط ترانه  |